در دل شهر گرماب، جایی که کوچهها هنوز بوی صمیمیت میدهند، قصهای در حال
شکل گرفتن است؛
قصهای از جنس همدلی، از جنس دلهایی که برای آینده میتپد…
همهچیز از یک نام شروع شد؛
نامی که هنوز در گوش شهر میپیچد…
شهید سجاد گرمابی.
جوانی از همین خاک، که در جنگ در چابهار، جانش را فدای آرامش دیگران کرد. رفت، اما یادش در دلها ریشه دواند.
اهالی گرماب تصمیم گرفتند یادش را فقط در قاب عکسها نگه ندارند…
خواستند چیزی بسازند که هر روز نفس بکشد، رشد کند، و آینده بسازد.
اینجا بود که طرح ساخت یک آموزشگاه ۶ کلاسه با زیربنای ۳۶۳ مترمربع جان گرفت.
اما این یک پروژه معمولی نبود…
هر گوشهاش، قصهای داشت.
یکی از طلای دستش گذشت…
یکی پسانداز سالها تلاشش را آورد…
پیرمردی، شیرِ گاوش را نذر کرد…
کشاورزی، تراکتورش را برای هموار کردن زمین آورد…
و نماینده خیرین محترم گرمابی، دست در دست مردم، این جریان عشق را هدایت کرد.
هیچکس نگفت «من چه آوردم»،
همه گفتند «ما چه میسازیم».
دیوارهای این مدرسه، فقط از آجر و سیمان نیست…
از اشک مادرانی است که به یاد شهید، دل سپردهاند…
از دستان پینهبسته مردانی که امید را بالا بردهاند…
از لبخند کودکانی که هنوز نیامده، صاحب آینده شدهاند.
روزی که این مدرسه افتتاح شود،
صدای زنگش فقط آغاز یک کلاس نیست…
ادامه راه یک شهید است.
مدرسهای که هر صبح، با نام سجاد آغاز میشود
و با آرزوی ساختن فردایی روشن، جان میگیرد…
اینجا، گرماب است…
جایی که مردمش ثابت کردند
اگر دلها یکی شود،
حتی یاد یک شهید
میتواند به یک مدرسه تبدیل شود…
۵,۵۰۰,۰۰۰,۰۰۰ تومان تأمین شد
۵۰% تأمین شد